برگي ديگر از دفتر روزگار ورق خورد برگ ديگري از درخت زمان بر زمين افتاد سالي ديگر گذشت روزهايت بهاري و بهارت جاودانه باد درخشش چشمات... سوزانندگی لبهات... داغی عشقت... از رو آتیش میپرم چهارشنبه سوری مبارک سوختن غصه هاتونو تو آتیش آخرین چهارشنبه سال آرزومندم خدا را دوســــــــت دارم !!! ولی خــــــداحــــــــــافظ را نــــــــه ... نیـــــوشــــا دست هایش را تکان می دهد، مثل کسانی که کارشان تمام می شود لباس هایش را آراسته می کند کوله اش را بر میدارد، کوله ای پر از خاطره پر از نگاه هایی که منتظرن، پر از نغمه هایی که عاشقان می سرایند، دلم میگیرد، می گویم میخواهی بروی؟! تنها نگاهم می کند و می رود... آرام آرام دور میشود، وجودم می لرزد قدم هایش محکم تر از پیش است ناگهان می ایستد، رو به من برمیگردد و فریاد می زند برمیگردم، بهار نزدیک است... لبخندزنان برایم دست تکان می دهد و از دیدگانم محو می شود ... نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم پاییز معنای بهار است و بهار معنای پاییز . دوستای خوبم شب یلداتون زیبا شاد باشین . 
![]()
![]()
![]()
حــــــافظ را هم !!!

![]()
گریهــ کردمــ و نوشتمــ نازنینمــ یا تو یا مرگــــ
بهــ تو گفتمــ باورمــ کنــ میونــ اینــ همهــ دیوار![]()
تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهـــــدار
بنویســ مهلتــ موندنـــ یهــ نفســ بود![]()
سهمـــ منـــ از همهــ دنیا یهــ قفســ بود
بنویســـ کهــ خیلیـــ وقتهــ واسهـــ تو گریهـــ نکردمــ![]()
سر رو شونهــ هاتــ نذاشتمـــ مثلـــ دستاتــ سرد سردمــ
منــ کهــ تو بنــ بستـــ غربتــ زخمیـــ از آوار پاییز![]()
فکر چشمایــــ تو بودمـــ با دلیـــ از گریهـــ لبریز
شبـــ عاشقونهــ یـ منــ کهـــ حرومــــ شدــ![]()
مهلتـــ بودنـــ با تو کهـــ تمومــ شدـــ
ندونستمــ بایدــ از تو میــ گذشتمـــ![]()
وقتیـــ از غربتـــ چشماتـــ میـــ نوشتمـــ
![]()
از سیب خوردنِ مان
که
از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.
مگر این همه چــــــوب که خوردیم
از یک سیــــب…..شروع نشد !؟






